تبليغاتX
جایی برای بودن - ‌زاده ابراهيم و مهدي نام، چهره محبوب و گمنام
 

 

دل به طرب اوفتاد، جان به لبانم رسيد

چون كه قلم خواستي، ز او بنويسد بريد

 

وصف رخ او كجا، حال من زار كو

وصف نيايد به كار، هر كه كه او را نديد

 

روز ازل چون بخواست، حيرت خلق آورد

يك نظري حق نمود، شيخ كبير آفريد

 

شيخ نه شاه وقار، شاه نه شيخ الكبار

مست شود بي خمار، هر كه ز وصلش چشيد

 

  

باري آن شيخ اكبر، صاحب الصدر و المصدر، فاتح قلب انسيان، مايه‌ي فخر انس بر جنيان، فاتحه‌خوان ساغر و جام و باده، شيخنا نيما احمدزاده، ‌زاده ابراهيم و مهدي نام، چهره محبوب و گمنام، مصاحبتش سبب اطمينان روح بود و صحبتش فتح الفتوح. كس به رنجش از او نگفت و دل را ز كينه‌ي ديگران نهفت.

  

 

آورده‌اند كه شيخنا كودكي خويش را به عبادت گذراند و چون به سن نوجواني رسيد، كس در عبادات و كرامات هم ارز وي نبود. و چنين بود كه پاي در مكتب اهالي رياضات شرعيه و عبادات عمليه، مكتبي مسمي به نام سيدنا الامام محمد الباقر ـ كه بر جد او و خاندان پاكش سلام حضرت حق بادا ـ نهاد. آن مكتب را شهرتي بود از باب سخت‌گيري‌هاي بي شمار از جهت آن طفلان سر سپار. ليك شيخنا چنان مستغرق آداب شرعيه بود كه شيوخ آن مكتب لنگ در پيش پايش نهاده، سر بر آستان حق ساييده كه شكر از چنين برنايي كه بر مكتبشان اندر آمده است.

 

 

شيخ چون پاي به سن جواني نهاد، بر بلاي كنكور (كه گويا امتحانكي بوده است در آن ديار من باب كسب اجازت ورود به بزرگ مكتب‌خانه‌ها) فائق آمد و به كسب فضائل در رشته‌ي علوم كهربائيه مشغول گرديد. شيخنا را پس از اندكي جد و جهد در آن مكتب حالتي اوفتاد كه كس ندانست از چه بود و چگونه بود. گويند كه شيخنا خوابي بديد در همان دوران كه او را از دكلي بس رفيع آويزان نموده‌اند، برق از او گذر مي‌نمايد و شيخ چون مرغكي آرام. تفسير خواب خويش اين چنين نمود، «حاليا ما در رشته‌ي كهربا درس مي‌خوانيم، و برق الهي را از نظر دور داريم و واي بر ما.» و شيخ از هوش برفت و چون به هوش شد، ديگر نه آن شيخ بود.

 

 

 

شيخ به همان حال به جمعي اندر شد، « جامعه » نام. في الفور اهال جامعه او را بر مصدر نشاندند كه تو شيخي بس بزرگ و چندي است ما را مصدرنشيني نيك نبوده. و آن مصدر پيش از آن جاي‌گاه بزرگاني بود از اعاظم الهيه و سياسيه كه هر يك را رسالتي جدا بايد نمود. باري شيخنا در آن مصدر بود و افاضاتش سراسر بر اهالي آن جا جاري. ليك آن مردمان به ظاهر نيك قدر شيخ ندانسته، دست و پاي او بسته، وي را از صدر به زير كشاندند كشاندني. كه تا اين روز هنوز عذاب الهي بر آن قوم ممتد است ...

 

شيخ پس از آن كه به سختي، نكبت رشته‌ي كهربا را متحمل مي‌گشت و هنوز در اثر آن رؤيا به فكر رهايي بود از اين دروس ضاله، به ناگاه به رشته‌اي ديگر پريد پريدني. شيخ را ديدند كه سر در كتب الهيه برده، احاديث از بر مي‌كند؛ رجال را به سيخ مي‌كشد و راويان را به سنگ مي‌كوبد؛ مريدان مشوش شده كه شيخ را چه پيش آمد نموده است. پس شيخ خود بگفت كه ما را در بلاد « ري » استادي مهيا گرديده و بايد به نزد وي اندر شويم. آن استاد درس احاديث مي‌كند. پرسيدند شما كه كهربا مي‌خوانديد. گفت اين ظاهر بود و ما در پس پرده در مجلس قطب المعلمين، استاد طاهرزاده مي‌شديم و در الهيات نزد وي تلمذ مي‌نموديم. مريدان نعره‌ها زدند كه واي بر ما كه بر گم‌راهي شما تأسف مي‌خورديم. حال آن كه شما را الهيات مشغله بود زين سبب بود كه دروس كهربا را هر يك بارها در مجالس مختلفه‌ي اساتيد آن علوم مي‌نموديد و باز همان بوديد كه بود.

گويند كه شيخنا را در راه تعلم فراز و نشيب بسيار بود و مشوش مي‌نمود تا آن كه در بلد ري آرام يافت.

 

 

شيخنا را پاي به مطبوعات نيز باز بود كه گر چنين نبود ظلم بود بر خلق كه شيخ چون قلم بر كاغذ مي‌نهاد، رحمت الهي جاري مي‌گشت و باب فيض باز و خلق متنعم. اما زان روي كه در احوالات شيخنا رضوان نيز آمد، اهالي مطبوعات را ظرفيت و اهليت نيست و شيخ بهر خلق، كمالات خويش را در پديده‌ي اينترنت مي‌نگارد به دور از دست غرض ورزان و بي هنران، و عنوانش به تواضع نفسانيات نموده. ليك آن كه نفسش در بند و غرقه‌ي بحر معارف است، نفسانياتش الهيات و من‌اش او. پس نام بايد « نفسانيات يك من » نوشت و « الهيات يك او » خواند.

 

برای یک دوست

به قلم « سيخونك العلما »

به سفارش .:SFO:.

به بهانه ۱ام خرداد  تولد ۲۶ سالگی‌اش

 

 

 

+ به قلم صدرا مجد در چهارشنبه یکم خرداد 1387 | 




صفحه نخست
پست الکترونيک
تمامي پست‌ها
دهكده شخصي





اكـــســـــيـــــر
نـفـسـانـيـات
چاي نبات
تشريك
عطش‌شكن
تسنيم، چشمه بهشتي
خبرنگار افتخاري نيويورک‌تايمز
جاپاهایی‌که‌ روی‌دلم‌ می‌ماند
ميزراقلي‌خان راپورتچي
دو كلمه حرف حساب
آب، خرد و روشني
سواد قریه
نقش
حديث هجرت
آغـاز در نـهـايـت
در جست‌جوي حقيقت
My Diaries
Hashoot
من پت هستم
سـه الـف
گـل‌صنـم
تله‌پاتي
هبوط
نقطه سر خط
اين راه بي‌نهايت
شاهد بياورم ..؟
اين‌جا نبودن
وبلاگ‌نیوز
خانه‌ء گرافيك نردبان







عين شين قاف
گیرکرده در گلو
دل‌نوشت‌ها
اندکی در باب سیاست
روزنوشت‌هاي بي‌خودي
برای یک دوست
هيأت وبلاگي سبو



اردیبهشت 1391
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
آرشيو




SFO in Google Reader
 RSS