قفل و دل و تعطیلی
نه اینکه بگویم دوست ندارم حرفهای دلم را بنویسم که شدید قلمم برای این نوشتهها بیتابی میکند (یاد سال اول دانشگاهم که تمام روزهای یک سررسید کامل را سیاه کردم و حالا که میخوانمش وحشتناک حال میکنم! )
نه اینکه فضای مخاطبان و دوستانم را نامحرم بدانم و نه اینکه فضای مجازی را بیاعتبار و ناپاک.
یعنی راستش را بخواهید همیشه از وبلاگهایی که تریپ عاطفه و عشق و افسردگی و ... برمیداشتند اصلاًً خوشم نمیآمده (والبته نمیآید).
یکجوری جَوّزدگی و درماندگیست که از هردو منتفرم و عاشق تک بودنم و اقتدار.
اما نمیدانم چرا دارم بیخود در گردابش فرو میروم.
دوست داشتم وبلاگم جایی باشد برای حرفهایی که نمیشود زد، اما انگار نميشود.
وبلاگها هم حيا ميكنند يا خيلي بيخود مصلحتانديشي!
همیشه عاشق یک ستون ثابت در یک روزنامه پرخواننده بودم یا یک آیتم هرروزه خبری در تلویزیون و یا یک وبلاگ روزانه با خوانندههای پایه.
هیچکدامش را ندارم الا اینجا که جاییست برای بودن.
نه میخواهم هر روز تازه به تازه باشد
نه پرخواننده و نه ...
میخواستم چند وقتی تعطیلش کنم اما نشد
مگر میشود دل را قفل زد و گفش ننویس!
اما مگر قرار بود اینجا دلی باشد!؟
خودت میفهمی چه میگویی؟


