و.ف.ا...

Camaraderie

 
پرسيد
مي‌دوني تفاوت قلب دخترها و پسرها چيه؟
گفتم نه، چيه!؟

گفت
قلب پسرها عين پاركينگي مي‌مونه كه
هيچ‌وقت تابلوي ظرفيت تكميل دم درش نمي‌زنه
اما قلب دخترها مثل فرودگاهيه كه
مدت موندن يك هواپيما در اون
بستگي به فرود هواپيماي بعدي داره

گفتم
خصوصا اينكه هواپيماي بعدي ايرباسA380 يا بوئينگ777 تپل‌مپل باشه!
اون‌وقت چقدر راحت برج مراقب‌اش دستور پرواز مي‌دهد، به پيوست‌اش هم كلي دليل و بهانه


 

فقط مي‌خواهم نگاهت كنم


هميشه عاشق اين بوده‌ام كه با تو حرف بزنم
عادت هم دارم، راه بروم و حرف بزنم
دوستانم شاكي‌اند از اين قدم‌هاي تند تند و كلام‌هاي بي‌سروته
اما تو هيچ‌وقت نمي‌گويي نگو
گوش مي‌كني / گوش نمي‌كني /  حرف مي‌زني /  محل نمي‌گذاري

گاهي اصلا مهم نيست كه گوش نكني
فقط گفتنش مهم است
و ِرو ِرُ تند-تند مي‌گويم
گاهي مكث مي‌كنم ببينم خبري نشد كه
دوباره شروع مي‌كنم، مهم گفتنش است

گاهي برايم مهم است كه گوش كني
حرف‌هايم نمي‌آيد
از آن ته‌توهاي دل كه مي‌خواهد برآيد
وقتي مي‌رسد به توك زبانم، ادا نمي‌شود
نمي‌دانم سببش شرم است و حيا
خجالتي بودن‌ست و ترس از بي‌ادبي
يا لكنت هميشگي
اما اينقدر برايم مهم است كه گوشم كني كه نگو

فقط مي‌خواهم نگاهت كنم

گاهي اصلا گوش كردن و نكردنت برايم مهم نيست
فقط مي‌خواهم نگاهت كنم
آن‌جاهايي كه بوي تو را مي‌دهد، رنگ تو را دارد
كف زمين آن‌گاه كه باران مي‌بارد
آدم‌هايي كه خلق كرده‌اي وقتي در هم مي‌لولند
قمري كه مي‌چرخد دور زمين آن‌گاه كه ميانه ماه است
گاهي هم صحن و بارگاه عزيزت
عزيزم
امام رئوف‌ام

اين‌بار مي‌آيم تا تشكر كنم
تا بگويم راضي‌ام
نه
هرگز اين‌بار خواسته‌هاي سه‌گانه هميشگي‌ام را تكرار نمي‌كنم
نه اينكه از اصرارش خسته باشم
نه اينكه اميدي به برآورده شدنش نداشته باشم
نه اينكه پررويي‌ام را كنار گذاشته باشم
فقط مي‌خواهم بيايم از تو تشكر كنم
و نگاهت كنم
فقط همين

پي‌نوشت:

 مدام دارد حرف‌هايش در مغزم رژه مي‌رود
   « همه چیز را به خودش سپردم...هم چیز را
      فقط خواستم من را هم راضی کند... »

گرچه چند ماهي مي‌شد مريض بود اما به‌شدت غافل‌گيركننده بود و سخت
    خواهر دوست شفيق و هم‌سر دوست رفيقي
    خيلي زود به جوار پدر شهيدش رفت
    او كه آمرزش نمي‌خواهد اما فاتحه‌اي بخوانيد ثواب دارد

 

خود داني ...


دارم فكر مي‌كنم تو كجايي؟
ببخشيد شما را تو خطاب مي‌كنم! اصلا مي‌خواهم بدانم هستي يا نه؛
خودي نشان بده! نشسته‌اي آن بالا كه چه؟
تماشا مي‌كني اين همه مخلوق را كه گل ِهم مي‌لوند و نمي‌دانند چه‌كار مي‌كنند؟
آخرش هم مي‌خواهي همه را تك‌تك توبيخ كني و با عدالت‌ات پدرشان را درآوري؟
اين غلط بود، آن اشتباه بود، فلان حرام بود، بهمان كراهت داشت و ...

url اش را خودت نشان می‌دهي، فيلترشكن‌اش را هم
بعدترش خودت گودر را آوردي و feed را هم
دخترك زيباروي را خودت كنار خيابان تنها گذاشتي، 206خالي زير پا را هم
اينترنت‌اكسپلورر را خودت آفريدي، delete temporary internet file را هم
گوگل‌كروم را جديد آوردي، incognito page را هم
حريم خصوصي را خودت تعريف كردي، سي‌دي و بلوتوث را هم

بازهم رديف كنم ليست اتهاماتت را، ببخشيد! كيفرخواست مخلوقات‌ات را !؟
بعد هم، همه را رديف كني در صف جهنمت و منتظر باشي تك‌تك التماس كنند و شفيع بياورند برايت
تو هم بخشندگي و بزرگواري‌ات را چماق كني و بكوبي بر سرشان و با كلي منت راهشان دهي به بهشت برين؛ البته بعد اينكه كلي مزه چوب نيم‌سوخته و قير داغ را چشيدند

اما اينك خدايا !
اين منم كه در پيش‌گاهت ايستاده‌ام، سر به زير، روي سياه و چشم گريان
از عمرم چندي گذشته و چنديش باقي، ولي...
نه وسیله تبرئه جویى دارم که پوزش طلبم
نه نیرویى که یارى جویم
و نه حجت و برهانى که بدان چنگ زنم
هذيان‌هايم را هم روي وبلاگ‌ام نوشتم تا جايي باشد براي بودن!

مي‌خواهي انكار كنم كه تخطي خالق كرده‌ام؟
دهانم تمام دروغ‌ها و تهمت‌هاي گفته‌ام را وا مي‌گويد
دست‌ام تمام لمس‌هاي كرده و Enterهاي زده‌اش را عيان مي‌كند
پاهايم همه جاهايي كه رفته است را شرح مي‌دهد
و قلبم تمام كساني را كه بجاي خالق‌اش در خود جاي داده، جار مي‌زند

و من به حكم عدالت تو قطعا هلاك‌ام
قطعا
و حالا تو مي‌ماني و بنده‌اي كه بنده نبود
خود داني ...

 

دل‌نگاشتي بود بر فرازهاي مياني دعاي عرفه
فَها اَنـَا ذا یا اِلـهى بَیْنَ یَدَیْکَ یا سَیِّدى
خاضِعٌ ذَلیلٌ حَصیرٌ حَقیرٌ لا ذُو بَرآئَةٍ فَاَعْتَذِرَُ وَلا ذُو قُوَّةٍ فَاَنْتَصِرَُ
وَلا حُجَّةٍ فَاَحْتَجَُّ بِها وَلا قائِلٌ لَمْ اَجْتَرِحْ وَلَمْ اَعْمَلْ سُوَّءاً وَما عَسَى الْجُحُودَ وَلَوْ جَحَدْتُ یا مَوْلاىَ یَنْفَعُنى کَیْفَ
وَاَنّى ذلِکَ وَجَوارِحى کُلُّها شاهِدَةٌ عَلَىَّ بِما قَدْ عَمِلْتُ وَعَلِمْتُ یَقیناً غَیْرَ ذى شَکٍّ
اَنَّکَ سآئِلى مِنْ عَظایِمِ الاُْمُورِ وَاَنَّکَ الْحَکَمُ الْعَدْلُ الَّذى لا تَجُورُ وَعَدْلُکَ مُهْلِکى وَمِنْ کُلِّ عَدْلِکَ مَهْرَبى
فَاِنْ تُعَذِّبْنى یا اِلـه فَبِذُنُوبى بَعْدَ حُجَّتِکَ عَلَىَّ وَاِنْ تَعْفُ عَنّى فَبِحِلْمِکَ وَجُودِکَ وَکـَرَمـِکَ

از هفتمين مراسم هيأت وبلاگي سبو 
« یک جرعه آسمان »
به ميان‌داري «
عطش شکن »


حديث هجرت :: من يك زن هستم با كمال افتخار :: عطش شكن :: براي خاطر آيه‌ها :: گیومه :: نقش :: خيبرشكن :: قاصدک بارون :: آب و آتش :: مسیر :: حوریب :: آچار فرانسه :: نفسانیات یک من :: اين راه بي‌نهايت :: پنج دری :: خلوت دل خاص :: حبیب و محبوب :: سودای دل :: آسمان آبی ::  آغاز در نهایت :: هیچ و کوچ :: نجواي من :: سواد قريه :: خيس باران :: نشر قائم :: صداي روزگار :: خاكستر گل‌ها :: براي شادي :: سوخته جان :: چتر نجات :: يادداشت هاي يك بنده خدا :: نون اول نامه :: برای خدا و مهربانی‌هایش :: شب يلدا :: هل شدم :: تسنیم :: رواق منظر چشم من :: یک لیوان انار :: المینا :: تذكره :: تا رسيدن :: یک بشقاب روان‌شناسي با سس سياست :: نیمچه دیلماج :: برای خاطر آیه‌ها