سپاس...

هر لحظه ميگويم خدايا سپاس و باز ميترسم روزي صدايم كند ناسپاس
:: اول ربيع يكهزاروچهارصدوسيودو :: بيستونه يك يك ::

هر لحظه ميگويم خدايا سپاس و باز ميترسم روزي صدايم كند ناسپاس
:: اول ربيع يكهزاروچهارصدوسيودو :: بيستونه يك يك ::
"هیئت وبلاگی"؛ این تعبیر اولینبار برای خودمان هم جالب بود و عجیب و حتی مقداری خندهدار!
ولی هم شرایط آدمها عوض میشود و هم شرایط زمانه؛ هست زمانهای که تنها باشی، تنها گذاشته باشندت یا حال صحبتکردن و سخنرانی شنیدن نداشته باشی؛ با اینکه شدیداً حرف برای زدن داری و سوال برای پرسیدن و اشتیاق برای یافتن بارقهای از نور خدایی... و در زمانه ما این دنیای مجازی و رفیقان هرگز ندیده، خوب میتوانند این نیازها را پاسخ دهند.

این جور فضاهایی بود و این جور شرایطی، که جمعی از ما را به فکر تشکیل یک "هیئت وبلاگی" انداخت. جايی که قرار نیست دنبال کتری و پوش و داربست بگردی،يا ۳ماه زنگزدن برای جورکردن سخنران و مداح. یک جمع عاشق میخواهد و پایه، که بنشینند و از خودشان مایه بگذارند وسط برای استفاده همه: یک جور تعاونی مجازی-معنوی! تازه با محدودیت وقت و مخاطب هم کمتر طرفی و میتوانی از گستره ابزارهای دنیای مجازی بهره ببری: یک پاتوق شیک و امرزوی! اسمش را هم گذاشتیم "سبو" تا یادمان باشد که اینها همه جرعههایی از آن دریای بیکران است و اینکه هر کس را کوزه بزرگتر، سیرابی بیشتر...
یک سال پیش شروع کردیم، با ۱۲ وبلاگ در ۲۷ رجب به میانداری نفسانیات یک من، که برای شروع کار خیلی خوبی در آمد. بعد جلسه دوم یک کار دقیقه نودی با ۱۰ وبلاگ در ۲۱ رمضان به میانداری حدیث هجرت. جلسه سوم هم دهه محرم بود با ۲۶ وبلاگ به میانداری نقش، یک هیئت باشکوه و مفصل با کلی خوراک فکری و معنوی و حتی روضه خوانی آنلاین!
و حالا باز داریم به ۲۷ رجب نزدیک میشویم و به عبارتی اولین سالگرد تاسیس "هیئت وبلاگی سبو". ۲۷ رجب سالگرد بلوغ انسان و جشن تکلیف بشریت است؛ ما هم دوست داریم این روز را محور و مبدا هیئت خود کنیم، تا شاید ما - آدمهای آخرالزمانی - هم زودتر مبعوث شویم.
اولش براي خودم هم سخت بود، اما شما سخت نگيريد
ميدانم اين همه تناقضات نوشتاري و تصويري «جايي براي بودن» جايگاهي براي ميانداري هيأت نميگذارد اما باري بر دوش است و نذري در پيش
شما كلام را بنگريد و نه من قال را
آن ابراهيم هجرت كرده اگر نبود باني اين هيأت و اگر نبود مديريت و برنامهريزي نسيمي كه نقش ميزند، مسلما اين چهارمين مراسم هيات وبلاگي سبو پا نميگرفت
هر هيأتي مياندار دارد، مياندارش گرچه آبرويي براي عرضه ندارد اما سخت ميكوشد تا با برگزاري هيأت، آبرويي براي خودش دستوپا كند و فرصتي براي مخاطبان جهت نفس كشيدن در يك فضاي پاك و اندكي انديشيدن
حال اوست كه بايد بطلبد و اذن دهد و شما همراهي
شايد سختتر از انتخابي كه همهيمان بايد بكنيم و البته شايد بعضيها كردهباشند آن انتخاب را!!!
هر دسته در يكروز ارائه ميشود؛ يعني ۶آيه در روز جمعه، ۷تا روز شنبه، ۷تا يكشنبه و بالاخره ۷تاي آخر دوشنبه روز عيد. اين تقسيمبندي براي اين صورتگرفته كه مطالب را بچهها راحتتر بتوانند بخوانند و البته اندكي هم برنامهريزي داشته باشيم!

آياتي كه انتخاب شده يكجورهايي مربوط است به حضرت رسول، البته نوع نگاه آيات متفاوت است
بعضي مخاطب را ايشان قرار داده، بعضي خداوند به پيامآورش پيام داده براي ما، بعضي امر كرده است بر ما و قسعليهذه...
شما يك آيه به دلتان مينشيند و فكرتان را مشغول ميكند، اين بهترين چيز است؛ برداشتهاي خودمان را با هم درميان ميگذاريم در محوريت اين آيات تا به يك نتيجه خوب برسيم
انشاءالله
حالا هركس قلمي را ميپسند و روشي را
شعر ميگذارد، تفسير از منابع ميگويد، خودش برداشت ميكند، طرح ميزند و عكس ميگذارد؛ اما آنچه مهم است اينست كه ما فكر كردهايم در مورد مردي كه آخرين فرستاده بهترين دوستمان است و براي نجات و هدايت ما آمده است
●
كد جاوا را بايد بلافاصله بعد تگ بلاگفا در قالب وبلاگتان بگذاريد
ماحصلش ميشود مثل همينجا، آهان يكم اوونورتر! سمت راست بالاي بالاي صفحه
خصوصا وقتي همگييمان باهم با يك محوريت فكر ميكنيم مسلما نتيجهاش ارزشمند خواهد بود
همه آيات در صفحه جداگانهاي آورده شده، جدول مراسم هيأت هم آنجاست، كامنتدوني اين پست هم منتظر انتخاب آيات شما
عزيزي ميگفت
نه اينكه ميآيم تا به تو برسم ... همينكه ميآيم، به تو ميرسم
پس بسم الله
وقتي گوشهاي از وجودت كم ميشود چه حسي داري؟
جداً تابحال فكر كردهاي يك دوست ميتواند اينقدر در وجودت جا پيدا كند كه با رفتنش حس كني چيزي از وجودت كم ميشود!؟
چقدر اين روزها حالوهواي مهرماه79 در سرم ميچرخد؛ آن روزها خاطرات يكساله را بايد فراموش ميكردم حداكثر براي 4 سال؛ حالا خاطرات 9 ساله را، آنهم براي خيلي وقت ديگر
هنوز هم بچهام، ميدانم، درست مثل مهر 79
چقدر بچگي را دوست دارم
و چقدر بيشتر دوست را دوست.
هركجا هستي و با هركه، خوش باشي رفيق، ن.ا.س.ح.ا

براي تو مينويسم
براي توایي كه از آن بالا نگاهام ميكني
شايد هم نه، چشمهايت را بستهاي و رهايم كردهاي
ميخندي به حركاتم، دويدن، راه رفتن، ايستادن و آخرش هم رسيدن سرجاي اول؛ چرخيدنام خندهدار است، نه!؟
راستي از آن بالا چيز غير خندهآوري هم هست؟
نشستهاي و با مهرههايت بازي ميكني،
آن يكي را سر راه اين يكي ميگذاري، اين يكي را در دل آن يكي، آن يكي را فداي اين يكي ميكني و آخر هم ميگويي
صدا شكستن ميآيد!
دلخوشياي ميآوري، سرمام را گرم ميكني، وقتي داغ شد، داغ داغ، آب سرد را يكهو ميريزي، توقع داري ترك هم برندارد!
حسادت، غرور، غُدي، گناه، كثافت، پول، دنيا، عشق خودت همهاش را ميآفريني حالا ميگويي چرا گرفتاري؟
قول ميگيري، وعده ميدهي، امتحان را آغاز ميكني، رفوزه ميكني، بعد ميگويي داد براي چي؟
خودت ميآورياش، دل را بندش ميكني، ميبري، برميگرداني، ميگويي روشناييست و سرانجام زير پل همه چيز را ميزني! گريه چرا!
يكسال است دارم براي خودم مينويسم اينجا، اما حالا كه ميخواهم از اين 26سال براي تو بنويسم، آنقدر حرف هست براي گفتن كه نميدانم از كجا شروع كنم...
اما اين كاراكترها برايشان محتوم است Color = #000000 آنهم روي بكگراند مشكي مشكي! دل سياه و كاراكترهاي مشكي!
خودت بلدي html ؟ راحت است، اما قفل دارد، پسورد ميخواهد، خودت اينجور خواستهاي...
پس با خودت، من مينويسم خواندناش با تو...
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما (احزاب/۴۱-۴۳)

دل به طرب اوفتاد، جان به لبانم رسيد
چون كه قلم خواستي، ز او بنويسد بريد
وصف رخ او كجا، حال من زار كو
وصف نيايد به كار، هر كه كه او را نديد
روز ازل چون بخواست، حيرت خلق آورد
يك نظري حق نمود، شيخ كبير آفريد
شيخ نه شاه وقار، شاه نه شيخ الكبار
مست شود بي خمار، هر كه ز وصلش چشيد
باري آن شيخ اكبر، صاحب الصدر و المصدر، فاتح قلب انسيان، مايهي فخر انس بر جنيان، فاتحهخوان ساغر و جام و باده، شيخنا نيما احمدزاده، زاده ابراهيم و مهدي نام، چهره محبوب و گمنام، مصاحبتش سبب اطمينان روح بود و صحبتش فتح الفتوح. كس به رنجش از او نگفت و دل را ز كينهي ديگران نهفت.
آوردهاند كه شيخنا كودكي خويش را به عبادت گذراند و چون به سن نوجواني رسيد، كس در عبادات و كرامات هم ارز وي نبود. و چنين بود كه پاي در مكتب اهالي رياضات شرعيه و عبادات عمليه، مكتبي مسمي به نام سيدنا الامام محمد الباقر ـ كه بر جد او و خاندان پاكش سلام حضرت حق بادا ـ نهاد. آن مكتب را شهرتي بود از باب سختگيريهاي بي شمار از جهت آن طفلان سر سپار. ليك شيخنا چنان مستغرق آداب شرعيه بود كه شيوخ آن مكتب لنگ در پيش پايش نهاده، سر بر آستان حق ساييده كه شكر از چنين برنايي كه بر مكتبشان اندر آمده است.

شيخ چون پاي به سن جواني نهاد، بر بلاي كنكور (كه گويا امتحانكي بوده است در آن ديار من باب كسب اجازت ورود به بزرگ مكتبخانهها) فائق آمد و به كسب فضائل در رشتهي علوم كهربائيه مشغول گرديد. شيخنا را پس از اندكي جد و جهد در آن مكتب حالتي اوفتاد كه كس ندانست از چه بود و چگونه بود. گويند كه شيخنا خوابي بديد در همان دوران كه او را از دكلي بس رفيع آويزان نمودهاند، برق از او گذر مينمايد و شيخ چون مرغكي آرام. تفسير خواب خويش اين چنين نمود، «حاليا ما در رشتهي كهربا درس ميخوانيم، و برق الهي را از نظر دور داريم و واي بر ما.» و شيخ از هوش برفت و چون به هوش شد، ديگر نه آن شيخ بود.
شيخ به همان حال به جمعي اندر شد، « جامعه » نام. في الفور اهال جامعه او را بر مصدر نشاندند كه تو شيخي بس بزرگ و چندي است ما را مصدرنشيني نيك نبوده. و آن مصدر پيش از آن جايگاه بزرگاني بود از اعاظم الهيه و سياسيه كه هر يك را رسالتي جدا بايد نمود. باري شيخنا در آن مصدر بود و افاضاتش سراسر بر اهالي آن جا جاري. ليك آن مردمان به ظاهر نيك قدر شيخ ندانسته، دست و پاي او بسته، وي را از صدر به زير كشاندند كشاندني. كه تا اين روز هنوز عذاب الهي بر آن قوم ممتد است .
شيخ پس از آن كه به سختي، نكبت رشتهي كهربا را متحمل ميگشت و هنوز در اثر آن رؤيا به فكر رهايي بود از اين دروس ضاله، به ناگاه به رشتهاي ديگر پريد پريدني. شيخ را ديدند كه سر در كتب الهيه برده، احاديث از بر ميكند؛ رجال را به سيخ ميكشد و راويان را به سنگ ميكوبد؛ مريدان مشوش شده كه شيخ را چه پيش آمد نموده است. پس شيخ خود بگفت كه ما را در بلاد « ري » استادي مهيا گرديده و بايد به نزد وي اندر شويم. آن استاد درس احاديث ميكند. پرسيدند شما كه كهربا ميخوانديد. گفت اين ظاهر بود و ما در پس پرده در مجلس قطب المعلمين، استاد طاهرزاده ميشديم و در الهيات نزد وي تلمذ مينموديم. مريدان نعرهها زدند كه واي بر ما كه بر گمراهي شما تأسف ميخورديم. حال آن كه شما را الهيات مشغله بود زين سبب بود كه دروس كهربا را هر يك بارها در مجالس مختلفهي اساتيد آن علوم مينموديد و باز همان بوديد كه بود.
گويند كه شيخنا را در راه تعلم فراز و نشيب بسيار بود و مشوش مينمود تا آن كه در بلد ري آرام يافت.

شيخنا را پاي به مطبوعات نيز باز بود كه گر چنين نبود ظلم بود بر خلق كه شيخ چون قلم بر كاغذ مينهاد، رحمت الهي جاري ميگشت و باب فيض باز و خلق متنعم. اما زان روي كه در احوالات شيخنا رضوان نيز آمد، اهالي مطبوعات را ظرفيت و اهليت نيست و شيخ بهر خلق، كمالات خويش را در پديدهي اينترنت مينگارد به دور از دست غرض ورزان و بي هنران، و عنوانش به تواضع نفسانيات نموده. ليك آن كه نفسش در بند و غرقهي بحر معارف است، نفسانياتش الهيات و مناش او. پس نام بايد « نفسانيات يك من » نوشت و « الهيات يك او » خواند.
برای یک دوست
به قلم « سيخونك العلما »
به سفارش .:SFO:.
به بهانه ۱ام خرداد تولد ۲۶ سالگیاش
آن يگانه مرد عرصهي احساس، يكتا عاشق گلهاي نرگس و ياس، ديدنش دلهاي خسته را آرام، پيوسته در پي كار و بر لبش ذكر مدام، آن نگين رخشان، بر تارك بلاد صفاهان، شيخنا حضرت رضوان، بيبديل بود در خلق خوش. گويند كه كس كج خلقي از او نديد.
شيخنا را راويان حديث بسيارند كه خلقِ بسيار، از فيض وجود او متنعم بودند. آوردهاند كه نخستين بار در جمعي مصفا بر مردمان ظهور نمود، كه آن جمع را مجمع نام بود و حلقهي صاحبدلان صاحبذكاء صفاهاني. اهالي مجمع گرد شيخ چون پروانه به گرد شمع هميگشته و در برش جامهها هميدريده و شيخ ايشان را روشنايي ديده بود. در آن حلقهي اقدس بود كه شيخ نخستين بار درس گلبازي نمود. و كرامات وي در آنجا بسيار است كه چون در جاي ديگر روايت شد بر اين اندك كفايت ميكنيم.
حاليا شيخ سالها در آن مجمع بود و نردباني ساخت. و اين ابتدا بود بر كاري كه شيخ تا به پايان بر آن مشغول بود. گويند كه روزي شيخ، عريان به مجمع اندر شد، آه از نهاد مردمان برآمد كه اين چه حاليست شيخنا را. گفت: اوركا! و مردمان همه حيران. و شيخ دوباره بانگ برآورد: اوركا! و او نردباني در دست داشت و خطبهاي خواند مردمان را اندر فوايد نردبان و بالا رفتن از آن و اين كه در عرش منزلتي است نردبان را وصف ناشدني. و اين راز هميپوشيده بود كه نردبان را اين همه فضل از چه روست.

گويند كه اول شاگرد مكتب شيخنا، درخشنده مظهر جمال خدا، خلق به همصحبتياش دلشاد، سيدنا فرشاد، كه گوييا در اواخر عمر صدرا مجد تخلص نمود، مردمان را به راز وي رهنمون هميگشت كه نردبان همان قلم است و كاغذ. كه با آن بر اين مينگارند بهر هدايت خلق و اين چنين تا به عرش بالا هميروند. سيدنا، شيخ را در اين كشف همراه بود و زين سبب پي به اين راز برده بود. و شيخ از آن روز بود كه عبادت، برتر از نوشتن و قلم فرسودن ننمود و روز و شب به اين كار بود.
در اقوال است كه شيخنا روزي به ناگاه از مجمع به در شد. و تا ساليان دراز اهال مجمع را خاك عزاي اين مصيبت بر سر بود. و اين بود تا كه نفحات انسي شيخ در جاي ديگر مشامها مطبوع و انوار قدسيش ديدهگان را مشعشع نمود. و آن جا نشريتي بود نامش جام.
ولي شيخ را از آن رو كه مقام و منزلت بالا بود و تنگنظران بيمايه در هر مكان حي و حاضر، آن قافيه بر وي تنگ نمودي و وي عطاي جام و باده به لقاي يار بخشيد. ليك چون قطب حلقهي جام را با شيخ سر و سري بود، دستش به نهاد اندري بند نمود كه عنوانش زيبنده بود مر شيخ را. و آن جامعهي مهندسين بود كه شيخ را سيد شباب اهله خواندند.
ما را از احوالات و كرامات شيخ در آن نهاد اخباري حاصل نگرديده بنا به دشمني خوني كه با اقطاب ايشان در امور مملكتي داريم. اما خبري در دست است كه شيخنا چون بديد كه حضرت قطب جام، داماد از مردمان صاحب ذكاء ميگزيند، در آن دامگه افتاد افتادني كه شرحش برفت ولي علي لعنت الله علي قوم الظالمين.
شيخنا كه نردبان آمالش در قلم بود و كاغذ، في الوقت پا به نشريتي ديگر نهاد كه اهل صفاهان از رؤيت هر روز آن بر دكهها دلشاد گردند. آن نشريت را نام اصفهان زيبا بود.
شيخ به همراه مريدان به آن جا اندر گشت. و در آن جا بود كه به علم كيميا نيز رسيد و اكسير جواني پرداختن نمود. گويند كه اين از اعظم كرامات شيخ بود. اكسير وي را مريد و جان بر كف بسيار بود كه چشم حسودان خيرهسر، تاب اين رغبت نيافت و وي به طرفت العيني به غضب اقطاب آن مملكت بيهنران گرفتار آمد. آوردهاند كه اصفهان زيبا زان پس به خواب رفت كه حقا آن زيبا را به دور از اين روشن ضميران خفته بهتر، و نسخه نسخهاش بر دكهها به خاك اندر.

و شيخنا سالها بدي ديد از مردمان اين ديار صفاهان. كه مملكت هنر است در دست بيهنران از خدا بيخبر. ليك خدايش بيامرزاد كه نردبان از قلم و كاغذ خويش خواست و بر آن بالا رفت و بر نردبان بيهنري تكيه نكرد و نردبان ديگران ندزديد. از اكسير خويش جوان شد و جوان نمود دلهاي پير را. افسوس كه دلهاي پير به اكسير جوان شوند، ليك دلهاي مرده به گور اندر به، كه كارشان از اكسير گذشته است.
برای یک دوست
به قلم « سيخونك العلما »
به سفارش .:SFO:.
به بهانه 19 اردیبهشت تولد ۲۸ سالگیاش