قوتی گیرد، این دل سردم...

یا امام رضا

 

چقدر سخت است پس از یک پست دوست‌داشتنی پستی گذاشتن

گفت برای انتخابات بنویس، گفتم مگر گفتنی هم گذاشته‌اند

رسانه ملی‌مان هر شب 30دقیقه گذشته از 20 برای‌مان از اختلاف اصلاح‌طلب‌ها می‌گوید و وحدت بی‌‌مانند اصول‌گرایان

گویا آنان دشمنان ملت‌اند و اینان فرشتگان نجات

و در پایتخت دو لیست اصلاح‌طلبان 13مشترک دارد و

هزاران لیست اصول‌گرایان کم‌تر از انگشتان دست

و بماند اصفهان که دیگر وصف‌اش نگنجد در این کلمات محدود وبلاگی

حضور استاد 75ساله پس از سال‌ها گوشه‌نشینی، رد صلاحیت استان‌دار گذشته، لیست‌های موازی سنتی‌ها و جبهه متحد، رقابتی بدون رقیب آن‌هم با دعواهای خودی!

و من در عجب‌ام از این شوق خدمت به خلق!!!

چقدر سخت است؛ همان بهتر که ...

 

 :: پی‌نوشت ::

شعر از آزاده رستمی، جشنواره سراسری شعر میلاد

« رقابت اصول‌گرایان در غیاب اصلاح‌طلبان » به روایت « رجا نیوز »

« انشعاب در اصولگرایان اصفهان؛ پرورش علیه پرورش » به‌روایت « بهروز شجاعی »

 

 

يعني او مرا دوست دارد ؟

 

هيچ‌وقت به آن اعتقاد نداشته‌ام، نه اينكه اعتقاد نداشته باشم توان پذيرشش را ندارم، بيش از اندازه بر عقلم متكي‌ام، نمي‌دانم درست يا نادرست اما نمي‌توانم امري كه عقلم تشخيص مي‌دهد درست است و دل هم همراهي‌اش مي‌كند را با كسي درميان بگذارم كه يك‌باره بزند كل كاسه كوزه‌ام را خراب كند؛ توكلم ضعيف است، مي‌دانم، اما تا به امروز چنين دودلي‌اي نداشته‌ام، تا به امروز نمي‌خواستم تصميمي بگيرم كه 3سال ‌خواسته باشم با او درميان بگذارم و شرايطش فراهم نشده‌ باشد اما حالا ...

 MP3 را پر مي‌كنم، خيلي وقت بود كه بهش دست نزده بودم - فكر كنم از محرم تا به حال كه يك گيگ مداحي رويش ريخته بودم -  حالا هم حوصله انتخاب و selection ندارم، ام‌پي‌تري يكي از بچه‌ها را مي‌گيرم و چند تا فولدر همين‌جوري، كتره‌اي كپي پيست مي‌كنم

 Fereydoon , Shajaryan, Hamid Askari, Gipsy King, …

برايم مهم نيست، مي‌خواهم فاصله 30دقيقه‌اي اتوبوس سواري را يك‌جوري طي كنم، از منويش Shuffle را انتخاب مي‌كنم و راهي مي‌شوم...

 نمي‌دانم كجا بايد پياده شوم، اين ايست‌گاه يا ايست‌گاه بعدي، محاسبه مي‌كنم كه اين يكي نزديك‌تر است يا آن يكي، كم‌كم هوا دارد تاريك مي‌شود، با اين وضعيت ترافيك مسلما نمي‌رسم. اتوبوس مي‌ايستد، گويا وقعي به محاسبات بنده نگذاشته است، به جهت خرابكاري مترو، ايست‌گاه جابجا شده، پياده مي‌شوم...

درست روبروي كوچه‌اي كه انتهايش مي‌رسد به مقصدم؛ تابلويش را نگاه مي‌كنم

« كوچه مسجد درب كوشك »  اشك در چشمانم حلقه مي‌زنم؛ پاهايم خود مي‌روند

مي‌ترسم،

توان تحمل اين چند دقيقه را ندارم، دوست دارم همه چيز تمام شود، چقدر خوب است خودش بگويد خيري درش نيست، ديگر دست از اين دل مي‌شويم، اما واقعا اگر اين‌گونه شود چه؟

نمي‌توانم تصور كنم، نه خوبش را ونه بدش. حالا دارم آهسته آهسته با تمام ذرات وجودم استخاره را درك مي‌كنم

دو دلي را كه با يك كلام او پايان مي‌يابد

 يعني توكلم بهتر شده است يا خودم را گول مي‌زنم؛ كفش‌هايم را مي‌پوشم، آهسته قدم بر مي‌دارم، در كيف‌ام را باز مي‌كنم و شماره‌ام را در مي‌آورم، چقدر اين فضا جالب است، چقدر آدم‌هاي متفاوتي پاكت‌هاي سفيدرنگ دست‌شان است، بعضي‌هايشان مي‌خندند، بعضي‌ها درهم‌اند و بعضي ...

 

و با كلام او پايان مي‌يابد...

 

اختيارم دست خودم نيست؛

MP3 را روشن مي‌كنم، شروع مي‌كند به خواندن

سلسله موي دوست حلقه دام بلاست

هركه دراين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست

گويا ام‌پي‌تري هم اختيار چنداني از خود ندارد، در ميان صدوخرده‌اي تراك جورواجور اين را انتخاب مي‌كند...

گر برود جان ما درطلب وصل دوست

حيف نباشد كه دوست، دوست‌تر ازجان ماست

راه مي‌روم، صدايش را تا ته‌ ِ ته بلند كرده‌ام؛

ميان مردماني كه مغازه‌ها را نگاه مي‌كنند، ميان ماشين‌هايي كه براي هم مدام بوق مي زنند، ميان دختركاني كه چكمه‌هايشان بلند شده است و پاچه‌هايشان كوتاه، ميان پسركاني كه يك‌سره به موبايل‌شان ور مي‌روند و هم‌زمان چشم‌هايشان در گردش است...

دعوي عشاق را شرع نخواهد بيان

گونه زردش دليل، ناله زارش گواست

دقيقا عين بهت زده‌ها؛ عين از همه‌جا بي‌خبرها؛ راه مي‌روم؛ چقدر دوست دارم راه رفتن سلانه سلانه عين خل‌ها در ميان مردماني كه دارند درهم مي‌لولند؛ راه مي‌روم ...

مايه پرهيزگار قوت صبراست و عقل

عقل گرفتار عشق، صبر زبون هواست

چقدر دلم سبك شده است، گويا بار بزرگي را از رويش برداشته‌اند، اما نه، تازه شروع ماجراست، كاش همه چيز تمام مي شد، نه اگر تمام مي‌شد كه ...

گر بنوازي به لطف، ور بگدازي به قهر

حكم تو برمن روان، زجر تو برمن رواست

به راستي او با من حرف زده است؟

چقدر زيبا، كاش هميشه با من باشد؛ ديگر رسيده‌ام، استاد هم ديگر نمي‌خواند، درست تنظيم كرده‌ بود اين مسافت 30دقيقه‌اي را، حالا دارند همه او را تشويق مي‌كنند و من هم‌چنان فكر مي‌كنم كه آيا او مرا دوست دارد؟

پاكت را در مي‌آورم

توان نگاه دوباره را ندارم، اما دلم هم نمي‌آيد كه حرف او را باز نخوانم

خوب است

درست معرفي شده

روشنايي زندگي است 

 

 

خدایا ...

 

الهی و ربی من لی غیرک

دوست داشتيد

اين‌را بخوانيد

مي‌دهد از آن‌جا كه گمان نمي‌بري

اين‌را هم ببينيد و بخوانيد

 مگر از زندگي چه مي‌خواهيد كه در خدايي، خدا يافت نمي‌شود!؟