خرداد دوست‌داشتني من...

ماه دوست‌داشتني من؛ خرداد را دوست دارم نه بخاطر 24امين روزش كه البته اگر نبود اين‌جا هم نبود! نه بخاطر نيمه‌اش كه انتظار فرج از آن مي‌كشند، نه بخاطر  روزهاي آخرش كه يادآور از دست‌دادن دو مبارز عاشق است و نه‌ بخاطر اتفاقات سياسي آن و نه‌بخاطر خبرهاي خوشي كه هميشه در اين ماه مي‌رسد و نه‌ بخاطر  آخرين ماه اولين فصل سال بودنش!

دوست‌اش دارم، نمي‌دانم براي چه

راستي مگر دوست‌داشتن دليل هم مي‌خواهد!؟

 

 

ارميا دات آي‌آر ، اميرخاني بالاخره آمد

علاقه و عشق رضاخان اميرخاني به اولين رمانش باز هم نمايان شد، سايت رسمي‌اش با عنوان www.ermia.ir بالاخره بعد از يكي دو سال كه مي‌نوشت « بزودي ... » افتتاح شد اما كاش اين بزودي بيشتر طول مي‌كشيد و ما چنين سايت شلوغ و درهم و برهم و نازيبا را شاهد نبوديم، اميرخاني‌ كه هنوز من بخاطر شعرهاي شب‌شعر سمپادش دوست‌اش دارم تازگي‌ها زياد مصاحبه مي‌كند، حرف مي‌زند و تبليغ رمان انقلابي متعهد غير دولتي را مي‌كند و حالا هم سايت‌ شخصي‌اش را افتتاح مي‌كند، نمايش‌گاه كتاب كه رمان‌ آخرش را خريدم چند روزي بيش طول نكشيد كه خواندم‌ش و مطابق عادتم واردش كردم در پروسه دست‌به‌دست كتاب‌خواني رفقا.

رماني كه بيش از يك‌ماه است كه در فكر نوشتن پست‌اش هستم تا هرچه دق‌ودلي دارم سر كتابي كه 6-7 سال ما را منتظر نگه‌داشته خراب كنم، مابقي حرف‌ها بماند تا آن‌روز فرا رسد...

 

 

 

 اخلاق مرده است در ميان ملت ما

خير! اين مردم مسلمان ِ ايران‌دوست ِ بافرهنگِ هميشه در صحنه‌‌ي ما نمي‌خواهند دست از ابراز اين فرهنگ والاي‌شان بردارند، بعد از آن قضاياي فاجعه بنزيني براي چند ليتر ارزان‌تر، آب‌معدني ناياب در شهر، هجوم به مغازه‌ها براي چاي و برنج و قند و ... و افتضاح‌تر از همه فيلم بلوتوثي زهره ديگر مشخص شده است كه اخلاق اصلي‌ترين المان گم‌شده در رفتارهاي‌شان است.

 

گوي سبقت را از هم مي‌ربايند براي ريختن آبروي يك آدمي‌زاد ولو گنه‌كار

وبلاگ‌ها آماده انفجار، بلوتوث‌ها همگي روشن، خبرگزاري‌ها غيررسمي همه تشنه مخاطب‌ بيشتر

گويا هيچ‌كدام‌مان لحظه‌اي فكر نمي‌كنيم كه شايد خودمان جاي آن متخلف مي‌بوديم، تا بحال هيچ‌كدام‌مان خلاف نكرده‌ايم!؟ قبول دارم هركس مسؤوليت‌اش بالاتر مي رود بالطبع بايد بيش‌تر مواظب باشد اما مگر ما براي اشتباه كردن به اين دنيا نيامده‌ايم!؟

مگر ما حق داريم كسي را مجازات كنيم آن‌هم وقتي هيچ نمي‌دانيم غير يك فيلم و يك ادعا.

فكر مي‌كنيد ما با اين بلوتوث‌هاي روشن و ايميل‌ها و لينك‌دادن‌ها آبرويي براي اين جناب معاونت باقي گذاشتيم؟ پس دادگاه مي‌خواهيم براي چه؟ زندان و انفصال و جريمه مالي و حتي شلاق همگي به‌كنار

آبرويي كه ما از او ريختيم معادل جزاي عمل خلاف او بود؟

قبول دارم كه كندي دادرسي‌ها به اندازه‌ايست كه هيچ‌كدام‌مان اميدي به تحقق عدالت نداريم گو اينكه هنوز بعد 2سال پرونده سي130 و پرونده‌هاي مشابه بي‌فرجام‌اند ولي داريم قصاص قبل دادگاه مي‌كنيم.

اخلاق را كشته‌ايم و حتي به عزايش هم ننشته‌ايم

 

 

 

«شماها» از شماها مي‌گويد

ايده بامزه‌اي ايست، مجله‌اي الكترونيك مخصوص وبلاگ‌ها، گرچه معلوم نيست چه كساني اداره‌اش مي‌كنند اما به قدري طراحي‌اش مجذوب كننده است كه نمي‌شود بعنوان پديده خردادي امسال ندانستش، دوست دارم بالاترين‌اي باشد براي وبلاگ‌ها اما نه از مدل اين بالاترين كه شده‌است همه‌اش لينك‌هاي فحش و ناسزا به دولت و حكومت، لينك‌باكس تحليلي‌اي كه وبلاگي باشد و يا مجله‌اي كه كارش معرفي وبلاگ‌ها باشد تا در اين شلم‌شورواي وبلاگي بفهميم چه بخوانيم، اميد كه « شماها » فارغ از تبليغات و جاذبه‌هاي عرف اينترنت‌باز‌هاي ايراني باشد.

 

 

ايول ايول! داش ماركو را ايول!

آن‌وقت‌ها كه يادم مي‌آيد عاشق نارنجي‌هايي بودم كه مي‌گفتند بهشان ريكارد، رودگوليت، كومان و ماركو فان‌باستن؛ بعد از آن دهه 70 طلائي هلند كه همه مي‌گويند بازي شناورش شهره خاص‌وعام بوده است و سن‌مان قد نمي‌دهد، ما عاشق نارنجي پوشاني شديم كه هيچ‌وقت به حق خود نرسيدند و حالا بعد از آن سال‌ها، بعد حضور دنيس بركمپ، مارك اورمارس، داويدز و سيدروف  حالا رسيده‌ايم به 

van der Sar; van Persie; Robben; Nistelrooy

در اين سال افتضاح فوتبالي كه آرسنال كورس قهرماني را بازهم به منچستري‌ها باخت، يوونتوس كه اصلا در حدواندازه‌هايش نبود و سپاهاني كه نخواستند اين فصل جامي داشته باشد فقط اميدمان به اين نارنجي‌هاست

 

 

 

كــاش بــرايــم كــامـنـت مي‌گـذاشـتـي!

راستي بالا نشسته!    بيست و شش سال پيش يادت هست؟

 

براي تو مي‌نويسم

براي توایي كه از آن بالا نگاه‌ام مي‌كني

شايد هم نه، چشم‌هايت را بسته‌اي و رهايم كرده‌اي

مي‌خندي به حركاتم، دويدن، راه رفتن، ايستادن و آخرش هم رسيدن سرجاي اول؛ چرخيدن‌ام خنده‌دار است، نه!؟

راستي از آن بالا چيز غير خنده‌آوري هم هست؟

نشسته‌اي و با مهره‌هايت بازي مي‌كني،

آن يكي را سر راه اين يكي مي‌گذاري، اين يكي را در دل آن يكي، آن يكي را فداي اين يكي مي‌كني و آخر هم مي‌گويي

صدا شكستن مي‌آيد!

دل‌خوشي‌اي مي‌آوري، سرم‌ام را گرم مي‌كني، وقتي داغ شد، داغ داغ، آب سرد را يك‌هو مي‌ريزي، توقع داري ترك هم برندارد!

حسادت، غرور، غُدي، گناه، كثافت، پول، دنيا، عشق خودت همه‌اش را مي‌آفريني حالا مي‌گويي چرا گرفتاري؟

قول مي‌گيري، وعده مي‌دهي، امتحان را آغاز مي‌كني، رفوزه مي‌كني، بعد مي‌گويي داد براي چي؟

خودت مي‌آوري‌اش، دل را بندش مي‌كني، مي‌بري، برمي‌گرداني، مي‌گويي روشنايي‌ست و سرانجام زير پل همه چيز را مي‌زني! گريه چرا!

   

يك‌سال است دارم براي خودم مي‌نويسم اين‌جا، اما حالا كه مي‌خواهم از اين 26سال براي تو بنويسم، آن‌قدر حرف هست براي گفتن كه نمي‌دانم از كجا شروع كنم...

اما اين كاراكترها براي‌شان محتوم است Color = #000000 آن‌هم روي بك‌گراند مشكي مشكي! دل سياه و كاراكترهاي مشكي!

خودت بلدي html ؟ راحت است، اما قفل دارد، پسورد مي‌خواهد، خودت اين‌جور خواسته‌اي...

پس با خودت، من مي‌نويسم خواندن‌اش با تو...

   

 

 


یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا

هو الذی یصلی علیکم و ملائکته

لیخرجکم من الظلمت الی النور

و کان بالمؤمنین رحیما

(احزاب/۴۱-۴۳)

 

 

براي مادرم...

 

 

 

 

 

 

 

نمي‌توانم بنويسم

پستي، جمله‌اي، خطي، حتي كلمه‌اي

دوستش دارم

فرقي برايم ندارد كه بگويند شهيد شده است يا شبهه كنند كه نه

نمي‌خواهم براي درب خانه و كوچه‌هاي بني‌هاشم، سيلي و محسن، قد خميده و فدك گريه كنم

يعني نمي‌توانم، اما دلم گرفته...

Mp3 را روشن مي‌كنم و "فاطمه فاطمه است" شريعتي را play

مي‌خواهم مادرم را بشناسم، بيشتر بشناسم

بيش‌تر از اين‌كه  مادر حسن و حسين بود و البته زينب

بيش‌تر از اينكه هم‌سر علي بود و دخت نبي اسلام

بيش‌تر از داستان حمله و خانه و آتش

اما انگار او هم زياد شعار مي‌دهد ، STOP‌را مي‌فشارم

وقتي كسي را دوست داري اما نمي‌شناسي به‌نظرت مهم است

اصلا چنين محبتي به‌درد مي‌خورد!؟

 

اشك‌ها جاري مي‌شوند، نه براي او

براي خودم، براي حقارت‌ام؛ براي نفهمي‌ام؛ براي كم‌ همتي‌ام

براي ...

 

 

  

از امام و انقلاب و 20سال پيش تا چالوس و تعطيلات و امروز

 

 

هنوز صبح نيمه‌ي خرداد 6۸ را خوب به‌ياد دارم، چون مدرسه‌ام تمام شده بود، صبح ديرتر از خواب بيدار شدم، صداي راديو بلند بود، همه دور ميز صبحانه آشپزخانه نشسته بودند، كسي با كسي صحبت نمي‌كرد، راديو تنها كسي بود كه در ميان آن سكوت، بلند بلند حرف مي‌زد؛ درست يادم نيست خودم فهميدم يا كسي بهم گفت، برگشتم در تخت، لحاف‌ام را روي سرم كشيدم و هاي‌هاي گريه كردم؛ نمي‌دانم تا كي ...

 

 

« سيره عملي امام روح‌الله » آس برنامه‌هاي نيمه خرداد امسال سيماي ضرغامي بود، در بين اين همه برنامه‌هاي رنگي كه پرطرف‌دارترين‌شان ورزشي‌است و گفتگوي‌هاي زنده و تاك‌شوهايي با سوپراستارها، وقتي براي برنامه‌اي وقت و هزينه و فكر خرج مي‌شود، مسلما گل مي‌كند و چيز نابي از آب در مي‌آيد. سخنراني‌هايي از امام كه تا بحال نشنيده بوديم ، روايت تاريخي از انقلاب و حوادث‌اش.

برداشت ما هم در اين ميان، دو نكته بود، گرچه توفيق نداشتم بيش از ۲-۳ قسمت‌اش را ببينم،  امام در اوج انقلاب، يعني بهمن 57، درست 75 سال داشته است، هفتاد و پنج سال، مي‌داني يعني چه؟ پس چرا اين‌قدر عجله هست كه در جواني به همه چيز برسيم!؟

و دومي پاراگراف آخر، حرف‌هاي يك ره‌بر، در آخرين سال‌هاي عمرش، در جلوي يك ملت.

 

 

و حالا نسلي داريم كه وارد 20سالگي مي‌شود، هيچ چيز از امام نمي‌داند، يعني حتي به‌اندازه آن گريه‌هاي زير پتو هم امام را حس نكرده است، عكسي را بالاي سر تابلو سياه‌ كلاس‌هاي‌شان ديده‌اند، در صفحات كتاب‌هاي‌شان و مدام در تلويزيوني كه نه به آن اعتماد دارند و نه اطمينان، عكسي كه مي‌گويند روزگاري پدر و مادرانشان او را روح خود مي‌دانستند،  ره‌بري كه پاي حرف‌هاي دلش در جماران، همه گريه مي‌كردند...

 

نسل جديد ، نمايش‌گاه كتاب تهران

 

اين نسل فقط از او شنيده‌اند « نگذاريد اين انقلاب دست نااهلان بيافتد » ، « ولايت‌فقيه ادامه راه ولايت انبياست » ، « آمريكا هيچ غلطي نمي‌تواند بكند » و ...

« يك حقيقت هميشه زنده »‌اي كه فقط درحد شعار  براي‌شان زنده است.

 

نسلي كه بين موبايل‌هاي‌شان پيامكي رد و بدل مي‌شود كه

" Laken intor nabashad ke ma ertehal konim, shoma eshgh o hall

  5rooz ta'til shid o berid shomal peye keyf o hall"

 …Ertehal Day…

نسلي كه تحليل جامعه شناختي‌اش بدين سادگي‌ها نيست، به اين راحتي نمي‌توان بالاي يك منبر نشست و از اوضاع اسف‌بار جامعه انتقاد كرد، يا پشت ميكروفني سخن‌راني كرد و تعريف و تمجيدشان را، نمي‌توان گفت مخالف دين‌اند يا ذوب در ولايت، نمي‌توان گفت انقلابي‌اند يا لائيك، مخالف اسلام‌اند يا ج.ا.ا.، با حكومت مشكل دارند يا با خودشان، گم‌شده‌اند يا گم‌شان كرده‌اند...

 

 

دغدغه‌ي امروزي حاكمان اين است كه اين 5روز تعطيلي چه تعاملي داشته باشند با هجوم مردم به چالوس و شمال و 2ميليون زائر حرم امام. رسانه ملي براي‌مان فيلم‌هاي ويژه نيمه خرداد نشان مي‌دهد، هتل‌هاي شهرهاي تفريحي از مدت‌ها قبل رزرو شده است، اخبار مي‌گويد تمام ايران غرق در سوگ و عزاست، تورها بالاترين قيمت را دارند در اين 5روز.

 

نسل جديد، تجمع اعتراض به اهانت استاد دانشگاه تهران

 

راستي چرا ما اين ديد را داريم كه تعطيلي معادل است با بزرگداشت!

اگر شهادت حضرت زهرا تعطيل نباشد يعني بي‌احترامي به مقام بانوي دو عالم!؟ تعطيل نبودن 15خرداد و حتي 14امش يعني بي‌توجهي به نهضت و انقلاب و امام !؟ جدا توقع داريد مردم در اين 5روز تعطيلي چه كنند؟ بنشينند پاي رسانه‌اي كه بعد از 20سال بجاي بزرگ‌داشت و تبيين شخصيت ره‌بر كبير انقلاب، عزا مي‌گيرد و سياه به‌تن مي‌كند.

آيا مي‌توان ترافيك وحشت‌ناك جاده تهران-چالوس را پنهان كرد؟ يا رزرو ويلاهاي چادگان و باغ‌بهادران ما اصفهاني‌ها را؟ كاش ياد مي‌گرفتيم براي بزرگ‌داشت لزومي بر عزاداري نيست، مي‌توان در شادي‌ها هم حرف زد حتي احتياج به تعطيلي هم نيست. اما احتياج به فكر هست...

 

 

« ... اين هياهوها كه در عالم هست ، اين‌ها هميشه بوده است و هميشه هم خواهد بود، لكن آن كه باقي است خداست و اعتماد به خدا ... وقتي براي خدا باشد تاييد مي‌كند. وقتي كار براي خدا باشد، ما چه پيروز بشويم چه نشويم، كارمان براي خداست، ما تكليف ادا كرديم ... ما مي‌دانيم كه از عهده شكر خدا نمي‌توانيم به در بياييم.

من خودم را عرض مي‌كنم ؛ من شهادت مي‌دهم كه خودم تاكنون دو ركعت نماز براي خدا نخوانده‌ام، هرچه بوده براي نفس بوده .

دليلش هم اين است كه چنان‌چه جنت و ناري نباشد، آيا ما باز همان‌طور مشغول مي‌شويم به دعا يا خير؟ ... والا براي خدا آن وقت معلوم مي‌شود كه اگر كليد بهشت و جهنم را به شما بدهند و بگويند كه شما مختاريد و هيچ‌كس از شما به جهنم نمي‌رود، هيچ‌كس از شما هم از بهشت محروم نيست، آن وقت آيا ما باز قيام مي‌كرديم به دفع شهوات؟ قيام مي‌كرديم به خواندن نماز؟ اين‌ها پيش خود ماست. من خودم مي‌دانم كه نيست اين جور؛ نيستم اين طور ... »

 

سخن‌راني امام روح‌الله

13 خرداد 66

حسينيه جماران

به‌مناسبت  هفته مجلس

حرف‌هاي يك ره‌بر

در آخرين سال‌هاي عمرش

در جلوي يك ملت

واقعا بايد فكر كرد

 و براي حال خودمان گريست

 

اصلش را اين‌جا بخوانيد : + و +

 

 

 

لطف‌كن اي دوست، از رخ پرده بگشا، ناز كم كن

دل تمنايي زدل‌بر، غير ديداري ندارد

 

غزل كامل را اين‌جا بخوانيد +

 

فريبا خانوم ، Divert و مزاياي هم‌راه

 

{ نخير ول‌كن نيست }

- الو...

- خانم يه لحظه گوش مي‌كنيد؟ اين آقا فرزاد، گوشي‌اش را دايورت كرده روي خط بنده، من هم نمي‌شناسمش.

- تو مگه دوستش نيستي؟ 

- والا من اصلا نمي‌شناسمش

- باشه! بهش زنگ بزن، زنگ بزن بگو، فقط بگو  فريبا باهاش كار واجب داره

- خانم من نمي‌شناسمش

- فقط، فقط ازش بپرس هنوز فريبا را دوست داره يا نه!؟ همين!

 

{ سكوت معنادار چند ثانيه‌اي طرفين و صداي تلق از آن‌ور خط }

{ ده دقيقه بعد، باز هم فريبا خانم، يا منتظر جواب فرزاد است يا فكر مي‌كنم مشكل دايورت حل شده يا ... }

 

- الو! { اين‌بار نه‌تنها كش‌دار نيست به‌نظر مايوسانه هم مي آيد }

- خانم اين آقا فرزاد شما، خيلي زرنگه!  دايورت كرده روي يه خطي كه اصلا نمي‌شناسه!

- من نمي‌دونم، بهش بگو، بگو من مجبور بودم رمزي حرف بزنم، يعني جلوي بچه‌ام مجبور بودم

 

{ قفل مي‌كنم! اسم بچه كه مي‌‌آيد ناگهان CPU Usage ام به ته مي‌چسبد و منتظر مي‌ماند كه كسي با Ctrl+Alt+Shift اين برنامه را End task كند، دارد حرف مي‌زند، سايه بالا سر، دوست داشتن، رمزي، بچه، ... ناگاه طرحي به ذهنم مي‌خورد }

 

- خانم من فقط يه‌كاري مي‌تونم واستون بكنم.

- هان! چي؟

 


 

{ چند روز نيمي از تماس‌ها Reject  مي‌شود، نيمي ديگر Silent‌ و درصد كمي هم پاسخ‌اي مي‌شنود كه "ببخشيد اشتباهي رخ داده است" تا اينكه به سبب علاقه يكي از دوستان به 6300 بنده و جواد شدن نام‌برده مضاعف بر گذشت 4ماه از استفاده‌اش، گوشي فروخته مي‌شود و Z300 اي كه نشان‌دهنده تماس‌هاي دايورت در هنگام زنگ خوردنش نمايان نمي‌شود، در دست مي آيد و دردسر يافتن رفيق و نارفيق، قهركرده و آشتي نموده، سايه زيرسر و اوون‌ور سر و بالاي سر، دشمن و دوست، خلاصه همگي قروقاطي مي شود}

 

{ بعد از مدت‌ها شماره‌اي از 554 […]  و وسوسه يافتن سرانجام فريباخانوم و فضولي در كار آقا فرزاد و در آرزوي آن يار قهركرده! }

- آقا فرزاد!  

- خانوم ميشه يه سوالي بپرسم

- بله؟  

- شما چي‌كار با آقا فرزاد داريد؟ 

- والا يه آشنا مي‌خواستيم تو دادگستري؟ 

- گويا يه اشكالي پيش اومده، ايشون اشتباها خط‌شون را دايورت كردن روي خط من، من هم نمي‌شناسم‌شون

- يعني شما آشنا نداريد در دادگستري؟

- مي‌گم من اصلا آقا فرزاد را نمي‌شناسم! ميشه بپرسم كار اين آقا فرزاد چيه؟ آخه اين اتفاق چند وقته افتاده و خيلي از مراجعين‌شون هم خانوم هستند؟

- خوب بله! آخه ايشون دكترند، دكتر پوست و مو و اينها، زيبايي، حجامت و ... خوب طبيعي يه كه بيشتر خانوم‌ها باهاشون در راتباط باشند

- بله درست مي‌فرماييد، باشه خيلي ممنون

{ و من يادم رفت بپرسم، پس چرا از آقاي دكتر نشاني آشناي دادگستري مي‌خواستين! }

 

 

 

گفت‌وگوها واقعي‌‌‌اند گرچه شايد خنده‌دار اما تامل‌ برانگيز

و هنوز بعد از دو هفته هم‌چنان تماس‌هاي دايورت بنده ادامه دارد و من گيج‌ام مابين تسلط جناب دكتر در امور مخابراتي و يا قابليت فوق‌العاده براي پيچاندن در مواقع لزوم!

گرچه تعداد مراجعين بيمار بيشتر شده است و ديگر خبري از متقاضيان خواهان سايه بالاسر نيست و از قهركرده هم همين‌طور اما جناب فرزادخان هنوز مشغول طبابت‌اند و غافل از كنسل كردن دايورت كه باعث پريدن مشتريان‌شان مي شود ولو اينكه مشتري‌هاي اصلي را جور ديگر مرتبط باشند.

 

 

 

حالا كه بحث هم‌راه و موبايل و اشتباه شد اين هم خالي از لطف نيست كه  پري‌روز مجري دوست‌داشتي و همه‌فن حريف و فوق‌متخصص پاچه‌خوار از ده‌نمكي گرفته تا بهرام رادان و گلي فراهاني و مهردادخان بذرپاش و حضرت استاد ... جناب « رضاخان رشيدپور » در برنامه وزين سه‌گوش شيشه‌اي‌شان عرض نمودند « مردم! توروخدا وقتي مي‌خوايد به ما به شماره 3000052 پيامك بفرستيد ديگه اولش 0912 نگيريد، اين بنده خدايي كه تلفنش 09123000052 هست زنگ‌زده به ما ميگه آقاي رشيدپور من هر شب تا صبح بايد بشينم كلي اس‌ام‌اس پاك كنم كه همه‌اش يا نوشته 1 يا 2 يا 3 يا 4 » !!!!

واقعا ايول داره به پايتخت‌نشينان عزيزمان از اين سطح IQ فوق‌تصورشان!

 

 

 

بگذريم، چقدر سخت شده اين روزها برايم نوشتن،

 گفتم هم‌راه و همه‌اش نوشتم از

 موبايل و اشتباه و سايه و فريبا و فرزاد و دايورت،

 آخ هم‌راه !

كاش راه را مي‌يافتيم

تا هم‌راه هم، هم‌راه‌مان شود...

 

داستان كامل را در ادامه مطلب بخوانيد 

 

ادامه نوشته

‌زاده ابراهيم و مهدي نام، چهره محبوب و گمنام

 

دل به طرب اوفتاد، جان به لبانم رسيد

چون كه قلم خواستي، ز او بنويسد بريد

 

وصف رخ او كجا، حال من زار كو

وصف نيايد به كار، هر كه كه او را نديد

 

روز ازل چون بخواست، حيرت خلق آورد

يك نظري حق نمود، شيخ كبير آفريد

 

شيخ نه شاه وقار، شاه نه شيخ الكبار

مست شود بي خمار، هر كه ز وصلش چشيد

 

  

باري آن شيخ اكبر، صاحب الصدر و المصدر، فاتح قلب انسيان، مايه‌ي فخر انس بر جنيان، فاتحه‌خوان ساغر و جام و باده، شيخنا نيما احمدزاده، ‌زاده ابراهيم و مهدي نام، چهره محبوب و گمنام، مصاحبتش سبب اطمينان روح بود و صحبتش فتح الفتوح. كس به رنجش از او نگفت و دل را ز كينه‌ي ديگران نهفت.

  

 

آورده‌اند كه شيخنا كودكي خويش را به عبادت گذراند و چون به سن نوجواني رسيد، كس در عبادات و كرامات هم ارز وي نبود. و چنين بود كه پاي در مكتب اهالي رياضات شرعيه و عبادات عمليه، مكتبي مسمي به نام سيدنا الامام محمد الباقر ـ كه بر جد او و خاندان پاكش سلام حضرت حق بادا ـ نهاد. آن مكتب را شهرتي بود از باب سخت‌گيري‌هاي بي شمار از جهت آن طفلان سر سپار. ليك شيخنا چنان مستغرق آداب شرعيه بود كه شيوخ آن مكتب لنگ در پيش پايش نهاده، سر بر آستان حق ساييده كه شكر از چنين برنايي كه بر مكتبشان اندر آمده است.

 

 

شيخ چون پاي به سن جواني نهاد، بر بلاي كنكور (كه گويا امتحانكي بوده است در آن ديار من باب كسب اجازت ورود به بزرگ مكتب‌خانه‌ها) فائق آمد و به كسب فضائل در رشته‌ي علوم كهربائيه مشغول گرديد. شيخنا را پس از اندكي جد و جهد در آن مكتب حالتي اوفتاد كه كس ندانست از چه بود و چگونه بود. گويند كه شيخنا خوابي بديد در همان دوران كه او را از دكلي بس رفيع آويزان نموده‌اند، برق از او گذر مي‌نمايد و شيخ چون مرغكي آرام. تفسير خواب خويش اين چنين نمود، «حاليا ما در رشته‌ي كهربا درس مي‌خوانيم، و برق الهي را از نظر دور داريم و واي بر ما.» و شيخ از هوش برفت و چون به هوش شد، ديگر نه آن شيخ بود.

 

 

 

شيخ به همان حال به جمعي اندر شد، « جامعه » نام. في الفور اهال جامعه او را بر مصدر نشاندند كه تو شيخي بس بزرگ و چندي است ما را مصدرنشيني نيك نبوده. و آن مصدر پيش از آن جاي‌گاه بزرگاني بود از اعاظم الهيه و سياسيه كه هر يك را رسالتي جدا بايد نمود. باري شيخنا در آن مصدر بود و افاضاتش سراسر بر اهالي آن جا جاري. ليك آن مردمان به ظاهر نيك قدر شيخ ندانسته، دست و پاي او بسته، وي را از صدر به زير كشاندند كشاندني. كه تا اين روز هنوز عذاب الهي بر آن قوم ممتد است ...

 

شيخ پس از آن كه به سختي، نكبت رشته‌ي كهربا را متحمل مي‌گشت و هنوز در اثر آن رؤيا به فكر رهايي بود از اين دروس ضاله، به ناگاه به رشته‌اي ديگر پريد پريدني. شيخ را ديدند كه سر در كتب الهيه برده، احاديث از بر مي‌كند؛ رجال را به سيخ مي‌كشد و راويان را به سنگ مي‌كوبد؛ مريدان مشوش شده كه شيخ را چه پيش آمد نموده است. پس شيخ خود بگفت كه ما را در بلاد « ري » استادي مهيا گرديده و بايد به نزد وي اندر شويم. آن استاد درس احاديث مي‌كند. پرسيدند شما كه كهربا مي‌خوانديد. گفت اين ظاهر بود و ما در پس پرده در مجلس قطب المعلمين، استاد طاهرزاده مي‌شديم و در الهيات نزد وي تلمذ مي‌نموديم. مريدان نعره‌ها زدند كه واي بر ما كه بر گم‌راهي شما تأسف مي‌خورديم. حال آن كه شما را الهيات مشغله بود زين سبب بود كه دروس كهربا را هر يك بارها در مجالس مختلفه‌ي اساتيد آن علوم مي‌نموديد و باز همان بوديد كه بود.

گويند كه شيخنا را در راه تعلم فراز و نشيب بسيار بود و مشوش مي‌نمود تا آن كه در بلد ري آرام يافت.

 

 

شيخنا را پاي به مطبوعات نيز باز بود كه گر چنين نبود ظلم بود بر خلق كه شيخ چون قلم بر كاغذ مي‌نهاد، رحمت الهي جاري مي‌گشت و باب فيض باز و خلق متنعم. اما زان روي كه در احوالات شيخنا رضوان نيز آمد، اهالي مطبوعات را ظرفيت و اهليت نيست و شيخ بهر خلق، كمالات خويش را در پديده‌ي اينترنت مي‌نگارد به دور از دست غرض ورزان و بي هنران، و عنوانش به تواضع نفسانيات نموده. ليك آن كه نفسش در بند و غرقه‌ي بحر معارف است، نفسانياتش الهيات و من‌اش او. پس نام بايد « نفسانيات يك من » نوشت و « الهيات يك او » خواند.

 

برای یک دوست

به قلم « سيخونك العلما »

به سفارش .:SFO:.

به بهانه ۱ام خرداد  تولد ۲۶ سالگی‌اش