هميشه عاشق اين بوده‌ام كه با تو حرف بزنم
عادت هم دارم، راه بروم و حرف بزنم
دوستانم شاكي‌اند از اين قدم‌هاي تند تند و كلام‌هاي بي‌سروته
اما تو هيچ‌وقت نمي‌گويي نگو
گوش مي‌كني / گوش نمي‌كني /  حرف مي‌زني /  محل نمي‌گذاري

گاهي اصلا مهم نيست كه گوش نكني
فقط گفتنش مهم است
و ِرو ِرُ تند-تند مي‌گويم
گاهي مكث مي‌كنم ببينم خبري نشد كه
دوباره شروع مي‌كنم، مهم گفتنش است

گاهي برايم مهم است كه گوش كني
حرف‌هايم نمي‌آيد
از آن ته‌توهاي دل كه مي‌خواهد برآيد
وقتي مي‌رسد به توك زبانم، ادا نمي‌شود
نمي‌دانم سببش شرم است و حيا
خجالتي بودن‌ست و ترس از بي‌ادبي
يا لكنت هميشگي
اما اينقدر برايم مهم است كه گوشم كني كه نگو

فقط مي‌خواهم نگاهت كنم

گاهي اصلا گوش كردن و نكردنت برايم مهم نيست
فقط مي‌خواهم نگاهت كنم
آن‌جاهايي كه بوي تو را مي‌دهد، رنگ تو را دارد
كف زمين آن‌گاه كه باران مي‌بارد
آدم‌هايي كه خلق كرده‌اي وقتي در هم مي‌لولند
قمري كه مي‌چرخد دور زمين آن‌گاه كه ميانه ماه است
گاهي هم صحن و بارگاه عزيزت
عزيزم
امام رئوف‌ام

اين‌بار مي‌آيم تا تشكر كنم
تا بگويم راضي‌ام
نه
هرگز اين‌بار خواسته‌هاي سه‌گانه هميشگي‌ام را تكرار نمي‌كنم
نه اينكه از اصرارش خسته باشم
نه اينكه اميدي به برآورده شدنش نداشته باشم
نه اينكه پررويي‌ام را كنار گذاشته باشم
فقط مي‌خواهم بيايم از تو تشكر كنم
و نگاهت كنم
فقط همين

پي‌نوشت:

 مدام دارد حرف‌هايش در مغزم رژه مي‌رود
   « همه چیز را به خودش سپردم...هم چیز را
      فقط خواستم من را هم راضی کند... »

گرچه چند ماهي مي‌شد مريض بود اما به‌شدت غافل‌گيركننده بود و سخت
    خواهر دوست شفيق و هم‌سر دوست رفيقي
    خيلي زود به جوار پدر شهيدش رفت
    او كه آمرزش نمي‌خواهد اما فاتحه‌اي بخوانيد ثواب دارد