اقرارنامه وبلاگي
بعضي وبلاگها را وقتي ميخواني، دلت باز ميشود؛ گويي حرف دل تو را زده است؛ احساس ميكني رفته در لايههاي تودرتوي وجودت، چيزي را كشيده بيرون و دارد براي تو توصيفش ميكند.
بعضيهاشان اينقدر نگاهشان متفاوت است و ديدني كه بازهم از تمام اين تفاوتها لذت ميبري؛ ميخواني تا بداني چه نميداني و چه را نديدهاي.
بعضيها را براي قلمشان ميخواني؛ انگار جملات و كلمههايشان با تو جادو ميكنند؛ چند بار ميخواني، چندين بار.
بعضي را ميخواني كه خوانده باشي و از بقيه عقب نيفتاده باشي كه اگر فلاني گفت «مطلب بهماني را تو وبلاگش خوندي؟» جوابت پرتوپلا نباشد.
بعضي را هم در بازي مسخرهي دوسويه كامنتي، مستفيض ميكني!
آنطرف ماجرا هم هست
مينويسي تا خوانده شوي، تا حرفهاي مانده در گلويت را جايي در گوش كسي فرياد كرده باشي و آن كسانِمخاطب آشنا و ناآشنا، خطي برايت بنگارند كه آرامت كند، به فكر بياندازدت، ناراحتت كند، دلداريت دهد شايد هم...
اما بعضي يواشكي ميآيند و ميروند، صدايشان هم در نميآيد؛ چندتايشان گاهگداري اثر پايي ميگذارند، بعضي وقتها هم چنان اثر دارد آن اثر پايشان، عين جاي پاي آن بچههاي شيطان روي پيادهرو تازه سيمان شده كه اثرش سالها ميماند.
بعضي هي پيله ميكنند و هي كلكل؛ بعضي نظرشان برايت مهم است؛ بعضي هرچه دوستداري بيايند و بخوانندت، نميآيند.
و اينها همگي روز به روز كم و كمتر ميشوند و آنها جملگي بيشتر و بيشتر
تعطيل ميشوند يا ديگر نميآيند؛ زن ميگيرند ويا شوهر ميكنند؛ فكر ميكنند كار مهمتري دارند؛ سرشان شلوغ ميشود، تو و خوانندههايشان را يادشان ميرود، شايد هم انگاره جديدي ميفهمند؛ چيزي كه فهميدن و قبول كردنش سخت است، چيزي كه تو هم روزي خواهي فهميد...
●
بعضي را واقعا دوست داري؛ بعضي را فكر ميكني دوست داري؛
بعضي فكر ميكنند دوست داريشان؛ بعضي را دوست نداري؛ بعضي را ...
اما هيچكدام صحت ندارد؛ هيچكدام
بايد يكي پيدا شود و بيايد بهت حقنه كند كه
« تو کلهی پوکش فرو نمیرود که آقاجان! اینجا وبلاگستان است، همین و نه بیشتر... »
و بقول دوستی
« قرار نيست چيز خاصي دربيايد از اين وبلاگها »
●
در روضه رضوان مسجدالنبی به زور خودم را جا دادم و ۳تا دو رکعت نماز خواندم، یکی برای خودم، یکی برای التماسدعا گفتهها آخري هم برای دوستان وبلاگیام؛ زیر ناودان طلای خانه خدا هم عین همین ماجرا؛ اينها را گفتم كه خيال نكني خيلي بيمرامم و قدرناشناس اين دوستيهاي سهساله و اندي بودهام.
●
اين يكصدوشصتمين پست يك وبلاگنويس نااميد ِبيمخاطب ِناراضي نيست؛ اين حرفهاي يك وبلاگنويس نيست كه ديگر حرفي براي گفتن نداشته باشد يا خسته شده باشد.
اين اعترافات يك وبلاگنويس شخصيست كه به چيزي كه نميبايست دل ميبسته، بسته
وحالا خودش را با طناب ميبندد به تخت به اميد شفا؛ همين
شاید روزی که فهمید
اینجا خبری نیست
برگشت، شاید
دعايش كنيد
...