روزهایی بیاد ماندنی در کنار آدمهایی با کلههای کچل (1)
سه سال پيش درست در چنین روزهایی، وارد مکانی شده بودیم که نامش قصر بود اما درونش حکایتی دیگر داشت؛ « قصر فیروزه » نام پرمسمایی که هیچ وجه تسمیهای نه برای آن پادگان داشت و نه برای آن همه ساختمان بدریخت سازمانی کنارش.
وقتی در یک فضای ناآشنا در کنار بیش از هزار کله کچل بالاجبار قرار میگیری و باید حداقل دوماه 200نفرشان را از نزدیک و شبانه روز تحمل کنی، ناخودآگاه با کوچکترین وجه اشتراکی رفاقتهایی شکل میگیرد که گرچه بالغ بر 90درصدش همان دو ماه بیشتر دوام نمیآورد اما تجربهایست بسیار جالب.
در تمام 22سال عمرت هرجا که خواستهای بروی خودت انتخاب کردهای، همسفران مسافرتت را هم همینطور، رفقای مدرسهای و دانشگاهی هم، آنگونه انتخاب شدهاند که حداکثر سازگاری را با شخصیتت داشته باشند اما اینجا این حرفها نیست ...
گروهان 9 گردان 3 پادگان آموزشی قصرفیروزه نیروی هوایی ارتش جمهوري اسلامي ايران؛ 200 نفر؛ لیسانس ، فوق لیسانس و پزشک و مهمتر از همه نورچشمی رؤسا تشكيل دهنده آنند.
گروهانی که حداکثر 4-5تا اصفهانی داشت که از این بین هم 2-3تا از شهر عزیز سده.!.
از همان روز اول باتوجه به اینکه میدانستم این دوماه از همه چیز آزادم دو قصد كردم، یکی کتاب خواندن و دیگری نوشتن.
خاطراتي كه قرار بود در هفتهنامهاي چاپ شود با ستوني بنام « طبل بزرگ زیر پای چپ »
اما نشد... و حالا يك دفترچه 100صفحهاي روي دستم مانده كه هر دو صفحهاش پر است از خاطرات و اتفاقات و نگفتنيهاي يك سرباز در يك پادگان.
كاش آن روزها « جايي براي بودن » داشتم تا حداقل هفتگي مينوشتن اينها را.
حالا هم كه بعد از 3سال ميخواستم پستي برايش بگذارم انصافا نميتوانم انتخاب كنم؛ يكي دوهفتهاي هست كه مدام دارم اين خاطرات 40-50روز را مرور ميكنم اما نميشود انتخاب كرد، هر كدامشان يك پستاند براي خود.
چه جشني! حسينيه علياكبر لبآلب پر از سربازاني كه حداكثر هفتهاي يكبار حمام ميروند -آنهم اگر بروند!- بدون هيچگونه تهويهاي، بخاريها روشن، پنجرهها بسته، ...
تحمل فضا حداكثر يكساعت! بعد از آن بشدت اكسيژن كم ميشد.
يكي از بچهها هم گريم زنانه كرده بود، با شلوار جين تنگ كرمي، مانتو و روسري و كمي هم اعضاء [...]؛ خلاصه خيلي فيلم بود البته خيلي هم ضايع!
جالبترين بخش برنامه يك تئاتر بود كه اتفاقا كارگردانياش را يكي از بچههاي گروهان خودمان كه دانشگاه سوره اصفهان هم درس خوانده بود داشت، از مسخره كردن ارشدها گرفته تا دلتنگيهاي سربازان براي زيدهايشان! و ورزش صبحگاهي پادگان با اجراي سرهنگ حسينزاده « با يك يــــه بلند! »
جالبتر از آن اجراي گروه پاپ بود در محراب مسجد با 3تا گيتار و يك كيبورد كه آهنگهاي كاملا متناسب با دههفجر را اجرا ميكردند. آرين، شادمهر، فريدون، لب كارون و ...
جالبتر از همه، حضور پرشور روحانيون معظم در اين جشن انقلاب!
توفيق اجباري
امروز اولين جمعه در طول اين شش هفته بود كه مجبورم بروم پادگاه، توفيق اجباري كه ميگويند يعني ما، نماز غيرواجب اما اجباري!
اعصابمان خُرد بود كه چرا نمازهاي جماعت ظهر پادگان اجباريست حالا به مناسبت دهه فجر 12بهمن بچههاي گروهان 5 را بردند مرقد امام براي حضور فعال در مراسم و ما هم امروز راهي شديم براي نماز پرفيض جمعه.
از شانس ما هم خطيب گرانقدري نماز را ميخواندند، خطيب بزرگوار مشغول برشمردن دشمنيهاي آمريكا با ملت ايران بودند و من هم در فكر اينكه اعاده كنم يا نه كه يكهو يكي از وسط جمعيت بلند شد و شروع كرد به دادزدن « ... شما آخوندها همتون انگليسي ... » گرچه خيلي سريع فرد هتاك بصورت خودجوش و داوطلبانه! ساكت شد اما رفكس خطيب هم جالب بود، چند دقيقه بعد افزود « ... اگرچه آمريكاييها خيلي به ما ظلم كردهاند اما نبايد در اين ميان از شيطنتهاي انگليس هم غافل بود ... مــــ...ر...گــــ ... بر ... انـ...گـ....لـ...يـ...س »
برف بشدت ميباريد و شكر خدا خطبهها كوتاه شد و نماز هم سريع خوانده.
ميدانيد دلم بحال چه كساني سوخت؟ مردمي كه با خلوص نيت آمده بودند براي نماز جمعه اما غافل از اينكه به جرات ميتوانم بگويم بيش از نيمي از سربازاني كه تنها يك مرحله ديگر تا جلوي جايگاه فاصله داشتند بدون وضو، اقامه نماز ميكردند، عدهاي هم با پوتين و جمعي ديگر هم مشغول اختلات با يكديگر در نماز!

دفترچه كذايي
بابا امیرخانی، اصلا ویکتور هوگو، مثلا دوماه از عمرت را توی این دفترچه کذایی جا کردی به امید نوشتن در آینده و هر اتفاقی که افتاد پیش خودت حساب کردی که به وقایع داستان کمک میکند اما انگار تو هم یادت رفته که ... رفت و ما از رفتنش بسیار خوشحالیم ... عمر بود که دیگه نمییاد جناب نویسنده!
بهرصورت با همه سختی، برایم باورکردنی نیست که این دوره تمام شد، شاید هم بعدا شرحش را در کتاب جناب « عریزی » !!! خواندیم. امیدوارم بعدا ببینیمت، موفق باشی!
یا علی مددی...۱۷بهمن۸۳ ؛ احمدرضا شاد
پينوشت :
وقتي نوشتم شد حدود 5صفحه، هرچقدر خواستم كوتاهش كنم بازهم نشد و اين شد كه شد دوتا پست، پس منتظر قسمت دوم همراه با خاطراتي ديگر و يادي از بروبچ باشيد ...