قسم به سفیدی صبح، آن هنگام که پرچم با ریتم طبل و شیپور بالا می‌رود و ما خبردار ایستاده‌ایم تا تکبیری برای پایداری جمهوری اسلامی ایران بفرستیم و صلواتی نثار کنیم.

اول صبح، پیش از بالا آمدن آفتاب، گوش‌هایمان مفتخر است به شنیدن کلام دلنشین جناب فرماندهان مبنی بر محکم کوبیدن پای، حرکت درست دست و پا، رعایت برنامه "س" و نظم؛

همان که اصلی‌ترین گم شده است در این خدمت مقدس!

 

گردان 2 ، گروهان 9 ، اسفند 83

 

4صبح بيدارباش همراه با مناجات حضرت امير و « ... روزی تو خواهی آمد، از کوچه های باران ...» محمد اصفهاني؛ صف طولاني دست‌شويي‌هاي بعضا بي‌آب همراه با دود خفه‌كننده و بعضي وقت‌ها اشياء مشكوك!

 فرمانده گروهان، ستوان اول دودانگه « ... بچه‌ها چي؟ من همتون را چي؟ دوست دارم چي؟ دِ صحبت نكن ديگه، بردار اون كلات ِ ... »

 دستور دادن‌هاي سرنديپيتي « گروهان! درجا قدم راه چپ برو ... !!! »

 كلام نغز گروهبان دوم كلانتر « اگر براي خودتون احترام قائل نيستيد حداقل براي من احترام قائل باشيد!!! »

 درددل‌هاي جباري با لهجه گلستاني شهر علي‌آبادكتولي ليسانس جغرافيايي، موقع آمار گرفتن شب قبل از خاموشي « من بقدر كافي با ارشدهايم مشكل دارم، زيرآب من‌را نزنيد، كي گفته من آقاي "حال" هستم؟ من كي به تو حال دادم؟ ... دلم گرفته است ... چراغ‌هاي رابطه خاموش است ... پرنده پرواز را بخاطر بسپار !!! »

 

 

مي‌فهمم! مي‌خوام راحت باشي

صبح‌ها بعد از مراسم صبح‌گاه، تمام گروهان‌ها تمرين رژه مي‌رفتند اما ما وسط محوطه صداي خنده‌يمان همه‌جا را برداشته مي‌داشت. تقريبا كار هر روزيمان شده بود شنيدن خاطرات جناب امامي؛ سرواني كه 29سال و 6ماه خدمت كرده بود و روزهاي آخر خدمتش را با ما طي مي‌كرد. خودش مي‌گقت : « مي‌فهمم! مي‌خوام راحت باشي، والا منم بلدم 5/1 ساعت دست بكمر بهت قدم رو بدم و [...] »

از دست‌شويي رفتن و آويزان شدن بند اوركت‌ها و ... /  پيرزنه شب اول نبايد 2رو را ... / از قايم كردن پول توي ش.. /  از اين‌ور خوابيدن و اون‌ور خوابيدن و ...

و هزارتا حرف جور و ناجور ديگر كه هرچي بيشتر چرت‌وپرت مي‌گفت بچه‌ها بيشتر مي‌خنديدند و او هم رويش بيشتر باز مي‌شد! آن‌هم در يك فضاي مردانه صرف كه بچه‌هاي 20وخرده‌اي ساله از شنبه تا 4شنبه بشدت [...] مي‌شدند تا برسد 5شنبه، جمعه و  ... 

 

دوراني پر از تجربه‌هاي جديد

اگرچه از نبود سه چيز در اين ارتش بسيار رنج مي‌بردم ، يكي عقل ، ديگري نظم و آخري شعور

اگرچه اوضاع اخلاقي اصلا خوب نبود

اگرچه شرايط غذايي و سرما و بهداشت دشوار بود

اگرچه به مقدار بسيار وقت تلف مي‌شد بي‌هيچ واهمه‌اي

اگرچه هيچ فوت و فن نظامي، براي دفاع از ميهن، در آينده‌ي احتمالي نياموختيم

اما هيچ‌كدام نافي تجربه‌اندوزي، مفيد و ضروري بودن اين دوران نبود

 

امير همتي، اولين رفيق، نمي‌دانم وجه مشترك چه بود اما تخت كنار هم بوديم و كلي رفيق، اينقدر مرام داشت كه بعد از آموزشي چند بار تماس گرفت، آخ راستي حال عمه‌ي من چطوره!؟

مهدي شركت، ميرزابنويس گروهان، يك اصفهاني اصيل متاهل و البته تاحدودي 2در

احمدرضا شاد، فوق‌عمران، متاهل، گرچه سخت‌گير بود نسبت به فضا و نق مي‌زد و زيربار حرف نمي‌رفت اما طرزتفكرش و حرف‌هايش دوست‌داشتني بود علاوه براينكه يك سمپادي هم بود.

 

شاكر خردمندي‌نيا، فوق‌ليسانس، هم‌دانشگاهي اما ناشناس، شاد، خندان، خداي جوك و ادا و اطوار و البته آذري!  

مهدي ساعدي، فوق مخابرات، يك مشهدي جالب، در حال مطالعه و مباحثه، دوست‌داشتني يادش بخير كه از سازمان رژه خارج شد فقط بخاطر چند سانت بيشتر!

حسين عسگري‌پور، يك بچه يزدي مثبت دوست‌داشتني، بطرز وحشت‌ناك مسؤوليت‌پذير، در اوون گيرودار آموزشي، صبح‌ها ساعت 3ونيم بيدار مي شد و سماور را آب مي‌كرد و ...

 

محسن صابري، پزشك، تهراني، آرام باوقار و البته يك سمپادي

حجت شادمان، شيطون، ريزه ميزه، پر از محبت، هيچ‌وقت يادم نمي‌رود كه روزهاي آخر براي دوري بچه‌ها گريه مي‌كرد!

 

محل خدمت ، پژوهشكده ، شهريور85

علي‌رضا سيما، ارشد پزشك خوش برخورد؛ محمدرضا بابايي با آن رژه‌هاي عالي‌اش؛ مهدي كارگر بچه فارس با آن خاطره جشنواره فجرش؛ داريوش نقيبي از شيطون‌هاي دسته2 ؛ چيا عبدا..نژاد ارشد دسته ما؛ حسين جعفري خداي آشپزخانه؛ امير حشمتي ريا نباشه! ؛ محمدرضا صباغيان بدنبال كمد من! ؛ مهدي گودرزي منشي ارتقا يافته به تنظيم‌كننده نگهباني‌ها؛ امين‌علي‌پور كوچولوي مخابراتي؛ هادي حيدري اصفهاني ساكت؛ علي عقيلي‌نژاد نگهبان جاي من در بدترين شرايط بدني‌ام، فرزين و آرمين كه دوسال با هم، همخدمت بوديم و حالا هردو كيلومترها آن‌طرف‌ترند و خيلي‌هاي ديگر كه از هركدام‌شان كلي خاطره دارم.

ان‌شاءا.. هرجا كه هستند، خوش باشند و شاد و موفق...